![]() |
![]() |
|
| منفی باف |
|
برو ای دوست برو برو ای دختر پالان محبت بر دوش دیده بر دیده ی من مفکن و نازم مفروش من دگر سیرم .... سیر به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست تف بر آن دامن پستی که تو را پرورده ست* * * * کم بگو جاه تو کو؟ مال تو کو؟ برده ی زر کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر گر طلا نیست مرا... تخم طلا .... مَردم من زاده رنجم و پرورده دامان شرف آتش سینه صدها تن دلسردم من دل من چون دل تو صحنه دلقک ها نیستدیده ام مسخره خنده چشمک ها نیست دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است ضربانش جرس قافله زنده دلان طپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان « تک تک» ساعت، پایان شب بیداد استدل من، ای زن بدبخت هوس پرورِ پست شعله آتش «شیرین» شکن «فرهاد» است حیف از این قلب، از این قلب طرب پرور درد که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز پایمال هوسی هرزه و آنی کردم در عوض با من شوریده چه کردی نامرد؟ دل به من دادی! نیست؟ صحبت از دل مکن، این لانه شهوت، دل نیستدل سپردن اگر این است که این مشکل نیست هان! بگیر، این دلت.... از سینه فکندیم به در ببرش دور ببر ببرش تحفه زبهر پدرت، گرگ پدر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:14 توسط سام و امیر رضا |
|
|
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد
دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد من اينك ناله ي ني را خدا خوانم من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟ و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد بگوييد پس بفهمم چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟ چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟ "عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟" خداوندا اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم ولي نه؟ چرا من روسيه باشم؟ چرا قلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟ شب است و ماه ميتابد ستاره نقره مي باشد و گنجشك بر لبان هوس انگيز زنبق مي زند بوسه من اما سرد و خاموشم خداوندا تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند ولي من ديده ام كه نامردان به از مردان از خون جوانها، كاخها ساختند تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت بر انسان حكم فرمايد من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد ولي من ديده ام چشمان شهوت ران فرزندي كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزد برادر نیمه شب از آغوش خواهر کام می گیرد پس...قولت اگر مردانگي اين است به نامردي نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم خداوندا اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي "غرورت را" غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازی و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را كفر ميگويي نمي گويي خداوندا اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري و قدری ان طرف ترعمارتهای مرمرين بينی واعصابت برای سکه ای اين سو ان سو در روان باشد شايد هر رهگذر از درونت با خبر باشد زمين و آسمان را كفر مي گويي نمي گويي خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشيمان می شدی از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت از انجا بودنت از اينجا بودنت خداوندا تو خود سلطان تبعیضی، تو خود فتنه انگیزی، اگر در روز خلقت مست نمی کردی یکی را همچو من بدبخت؛ یکی را بی دلیل آقا نمی کردی ..! جهانی را اینچنین غوغا نمی کردی خداوندا تو ميگفتي که زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنازاد خداوندیست، پس تو با مريم زنا کردي چرا؟ خداوندا اگر مردانگي اين است، به نامردي نامردان قسم، نامرد نامردم اگرروزی نمازت را به جا آرم اگر دستي به قرآنت بيالايم خداوندا شب است و ماه می رقصد، ستاره نقره می پاشد، نسیم پونه ها ز لبهای هوس انگیز زنبق بوسه می گیرد، نه کس از قلب من چنگ می سازد ، نه کس بر قلب من سنگ می ساید ولی من تلخ می گویم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:9 توسط سام و امیر رضا |
|
اينجا بن بست است
آفتاب برآمده است. کنار پنجره ایستاده ای. خورشید در مقابل تو. به چه می اندیشی؟! همه می دانیم گاهی تمام دنیا بهانه ای می شود برای گریستن...و خوب می دانی اگر روحی تباه شود، هیچکس را یارای ساختنش نیست، پس تو می مانی و خودت و زمان...که مفهومی بیش نیست...تنها بهانه ای است تا بودنت را به رخ بکشد... به هر جا که چشم می دوزی، یک چیز می بینی، در حالیکه صادقانه می دانی تمام زندگیت تلاشی است برای ندیدن همان یک چیز... آآآآآه ه ه ه...دوباره می اندیشی، به این که شاید دیگر نیندیشی، هرگز، هیچوقت، اما به خوبی می دانی که نخواهی توانست و نمی شود، آری نمی شود...،کار نشد ندارد، اما این بحث دیگری است، خوب می دانی، گاهی وقایعی می بینی که تماماً خواهشند برای رخ دادن، پس تو نمی توانی به تنهائی مانعی باشی در مقابل آن، تلاش نکن، نخواهی توانست...نخواهی توانست، بگذار برای یکبار هم که شده حقیقت را آنگونه که هست ببینیم، بگذار بدرخشد و تنها یکبار، فقط یکبار بگذار تلخیش آزارت ندهد، مگر چند سال می خواهی باشی،چند ماه، چند هفته، چند روز ،چند ساعت، دقیقه، ثانیه...ااااااااااااااه ه ه ه ه چرا این چند ها هرگز تمام نمی شوند و همیشه، تا ابدیت، با تو هستند و رهایت نمی کنند، راستی آیا ابدیت هم تعداد دارد؟؟چه کسی می داند؟هیچکس، هیچکس به آنجا صعود نکرده، هیچکس، صعود آدمیان هرگز فراتر از نیلگون آسمان نبوده، هیچ چشمی تا ابدیت پیش نرفته، چندین بار باید زمین بخوری تا به ابدیت، نه به ابدیت نه، به قعر برسی،به قعر...، دوباره به اینجا رسیده ام که همیشه بن بستی بوده برای تمامی اندیشه ها،تمامی... تمامی... نمی دانکم تمامی چه... بن بست. اینجا بن بست است،لطفاً وارد نشوید... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:11 توسط سام و امیر رضا |
|
دوستت دارم دوست عزیزم !
خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 22:27 توسط سام و امیر رضا |
|
داستان سياه
معلم گفت: « بنويش سياه! » |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:38 توسط سام و امیر رضا |
|
بي وفا
اي الا آخر چرا با من نماندي بي وفا رفتي و در خاطراتم هم نماندي بي وفا در سكوت اين شب سوزان ز تو يادي كنم از پسم چون جوي آبي ساده رفتي بي وفا ياد آن دوران بخير در خواب ناز مكر تو چون سرابي آمدي سوزاندي ام اي بي وفا گر ز حال من همي خواهي شوي تو مطلع زنده ام در غربت عصيان و حيران بي وفا آسمان هم با دلم در داغ تو تنگي كند راه خود گير و برو چون رود آبي بي وفا من چه كردم با تو يارا كه مرا خنجر زدي جز محبت يا صداقت من چه كردم بي وفا |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:28 توسط سام و امیر رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سام و امیر رضا :
این زندگی به ما که فاز + نمیده شما چه حسی دارید ؟ |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| پیوندها |
|
نتایج فوتبال جهان زنده یونس (آرشیو آهنگهای رویایی ترکیه) عشق تعطيل |
|
RSS
|
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|